تبليغاتX
چی من






















Blog | Profile | Archive | Email | Design by | Name Of Posts


چی من



 تمام ِ رویاهای ناممکن ام را به کولی ِ همیشه بیدار فروختم ! 


چشمانم را بستم، 

باز ادامه ی جنون های ِ  مَحال ام،

بودن های بی حضور ِ آرامش ات بود ....


چه تلخ است نا معلوم ! 


پَرستش ِ  سایه ی  تعبیر نشده ات را چه کنم ؟


...


به جان ِ جنون ، تلخ است نامعلوم  ! 


تمام لحظه های بی دلیل ام را ،  انزوا یی مجهول ، صاحِب شد .


...

.

.

.

تکرارَت ، تمام ِ یقین ِ من بود ....




+نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت10:31 بعد از ظهرتوسط چیمن | |



تمام ِ شلوغي ِ نفس هايش را ،

ديوانه وار ......................ديوانه وار .................... نفس  كشيد ...

 يكجا نفس  كشيد ....


اسم اش را لذت مي دانست .

....

ابتداي ِ بودنشان ،

اكسي‍‍ژن ِ خيال اش ، باور ِ  نفس هاي ِ او 

 را تاب نياورد .

....

جنگيدن 

براي ِ

تصاحب ِ

خيال ِ  ممكن اش ،

نا ممكن ِ نا ممكن  شد .

....

بي گاه ، 

وهمي نهفته 

نفس هاي باراني اش  را

به روياي ِ بي پايان اش سپرد .



+نوشته شده در جمعه 17 مهر1388ساعت6:39 بعد از ظهرتوسط چیمن | |



خيره ، 


 با دلي سُست ،


 نگاهي نامحدود ، 


ديداري بي حضور ، 


حِسي تُهي از رهايي ،


و


حضور ِ محال ِ تو ، 


ديوانگي ام را بر دوشِ زمان كِش مي آورم ... 


 كِش مي آورم ... 


كِش مي آورم ...



+نوشته شده در شنبه 4 مهر1388ساعت11:11 بعد از ظهرتوسط چیمن | |


عجيب است ... !


حجمي پُر اضطراب ،

نا معلومي پُر سوال ، 

تمام ِ زمان ِ حضورم را 

به مَحال بُرده است  ...


او ،‌


پرستش ِ ممكن را ناله مي كند ، ناله مي كند ، ناله مي كند ، مُدام ...



فرياد ِ وحشت ام را  ديوانگي ام مي خواند ...


تكرار ِ نفس هايم را رنج ِ بي دليل مي داند ...


حضورم را رويايي بي خواب مي انگارد ...


خلوت گاه ِ واژگان ام را متروكه ايي ...


او ، 


باور ِ يقين ِ زندگاني ام را ، به بيزاري ِ ترديد كشانده ...



هراسانم !  بسيار ! 


عقربه هاي ِ زمان ِ حضورم ، 

هيچ ممكني را نشان نمي دهند ...


اين انزوا  ،

ابتداي ِ تخريب ِ ميان ِ من ُ لحظه هاي ِ بودنم نيست  ؟


+نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت8:55 بعد از ظهرتوسط چیمن | |


نمي دانم چرا به ياد نمي آورم؟

...

تو عبور كرده ايي از چشمانم

كه اين گونه

روياهاي ِ پر حيرتم را ، 

شبانه ،

به اعماق ِ بالش ِ پر هق هق ام

مي بخشم ؟




+نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت7:49 بعد از ظهرتوسط چیمن | |


در پي ِ مهرباني ِ دل ِ كودكانه ات 

دو سياهي ِ چشمانم ، 

بي هنگام ،

بي هنگام ،

بي هنگام ،

هي ، 

مرور مي كنند 

آرامش ِ آغوشت را .


+نوشته شده در چهارشنبه 28 مرداد1388ساعت7:18 بعد از ظهرتوسط چیمن | |

 



من داخل اويم يعني ما داخل اوييم ... از صبح تا شب ... از شب تا صبح ...با او زندگي مي كنيم ... جايمان تنگ است ... تاريك است ...هر بار كه نفس مي كشيم و نفسمان را ميدهيم بيرون ، حباب هايي از هوا دورُ برمان درست مي شود ، ما ازاين كار لذت مي بريم ...تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com



 ما داخل محفظه ايي از آب ِ ولرم هستيم ... لباسي نداريم كه بپوشيم اما نه سردمان مي شود نه گرم ... صداهايي را هر روز مي شنويم ، شب ها كمتر ... اما صدايي مهربان هر روز البته نه همه ي وقت ها ، برايمان حرف مي زند ، گاهي شعر مي خواند ، گاهي مي خندد ، گاهي هم گريه مي كند ...تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com




گاهي اوقات گرسنه مان مي شود و ما غذايي نداريم كه بخوريم ... از طعم آب سفيد رنگي كه آن صداي مهربان به ما مي دهد ، من خوشم نمي آيد ، اما او با لذت همه را مي نوشد ، من به سرفه مي افتم و تكان هايي مي خورم اين جور وقتا هميشه احساس مي كنيم كه آن صداي مهربان با دستهايش ما را نوازش مي كند ... ما از اين كار خوشمان مي آيد ...تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com





آن صداي مهربان ، تقريبا همه روزه خوراكي با طمعي ترش به ما مي دهد ...من از اين غذاي ترش لذت مي برم ... اما او نه ... دوست ندارد و آن خوراكي را نمي خورد...



ما به صورت مچاله شده در آن محفظه ي پر از آب روزهايمان را مي گذرانيم ... اكثر اوقات دست ُ پا و كمرمان درد مي گيرد ... مدام تكان مي خوريم شايد جا برايمان باز شود ..اما فايده ايي ندارد ... با گذشت زمان به زندگي به صورت مچاله شده عادت كرده اييم ...تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com



صداي قلب آن مهربان را همه وقتي مي شنويم ... شب ها با صداي قلبش به خواب مي رويم...تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com



من شنيدم كه مي گويند بيشتر از 9 ماه اين جا زندگي نخواهيم كرد ... وما را از اين  جا به جايي ديگر مي برند ...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com



گاهي گريه ي آن صداي مهربان ما را هم به گريه مي اندازد ... من فكر مي كنم ما خيلي سنگين هستيم  و از اين بابت است كه آن صداي مهربان به گريه  مي افتد ...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com



او و من در اين محفظه ي پر از آب خيلي وقت ِ كه با هم زندگي مي كنيم ... فكر مي كنم 7 يا 8 ماه بشود ... ما تقويمي داريم كه گذشت روزها را براي بيرون آمدن از اين جاي تنگُ تاريك علامت مي زنيم ...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com



خيلي وقت ها او خواب است ُ من بيدار ... من دوست دارم او هم بيدار باشد ...تا با هم بازي كنيم ... او شبيه من است اما تفاوت هايي هم داريم ... فكر كنم 2 جنس مختلف باشيم ... همان كه اسمش دختر و پسر است ...تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com



شبي او خواب بود ُ من به صداي قلب آن  مهربان گوش مي دادم كه خوابم بِبرد ... يه باره با فرياد بلندي از خواب پريد... ترسيدم ...گفت : آدم هاي جور وا جوري به خوابم آمده اند... از آن شب به بعد آدم هايي به خوابمان مي آمدند...



من و او با هم خيلي دوست  هستيم ...هميشه با هم هستيم ... با هم غذا مي خوريم ... با هم مي خنديم ... با هم بازي مي كنيم ....تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com




به ماه هاي آخر كه نزديك مي شد ما بزرگتر مي شديم و جايمان تنگتر ُ تنگتر. و بيشتر اوقات دست و پاهايمان را مرتب تكان مي داديم ... فكر مي كنم داشتيم آن صداي مهربان را اذيت مي كرديم با اين كارمان ...تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com




ماه هاي آخر كه آنجا بوديم ، همه ي صداهايي كه بيرون از ما بودُ واضح مي شنيديم ... اوايل اين طور نبود و فقط آن صداي مهربان را مي شنيديم ... اما الان صداهايي را مي شنويم كه با آن مهربان حرف مي زنند ... مي خندند ... فكر مي كنيم كه 3 نفر ديگر هم به غير از آن صداي مهربان منتظر بيرون آمدن ما باشند ...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com



تقويم مان كم كم خط خطي ِ خط خطي شده است ... به روزهاي آخر ماندن در اين جا نزديكيم ... هنوز تصميم نگرفته اييم كه كدام يك از ما زودتر بيرون برود ، اكثر وقت ها روي اين مسئله حرفمان مي شود ...تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com



نيمه شبي با گريه هاي بلند آن مهربان از خواب پريديم ... گريه اش با بقيه ي وقت ها فرق مي كرد ... نمي دانيم چرا ... شايد ما داشتيم مي رفتيم بيرون ... خودمونم از اين جاي تنگ ُمچاله شده زندگي كردن خسته شديم ... يه باركي نوري رو ديدم كه محفظه ي تاريكمون ُروشن كرد ... آب داخل محفظه داشت خالي مي شد ... او رو بردن ... من موندم تنها ... صداي گريه اش رو شنيدم ... داد زدم كسي جوابمو نداد ... كمي طول كشيد ... شروع كردم به شمردن ... پانزده دقيقه طول كشيد كه اومدن منم بردن بيرون از اين محفظه ي تنگ و تاريك ...تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com



چند روزي طول كشيد كه فهميدم آن صداي مهربان ، مادرمان است....تصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.comتصاوير زيبا سازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com



چند سالي هم گذشت كه فهميديم  ما خواهر و برادر 2 قلوي هم هستيم...تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com



+نوشته شده در جمعه 16 مرداد1388ساعت5:53 بعد از ظهرتوسط چیمن | |

 

 

چشمانت را بستی .

ماه را دیدم ... ستاره ها را.

...

پلک که زدی

هستی ام دگرگون شد.

...

تمام ِ دیدن هایم

بی گاه

تو شدی.



 

+نوشته شده در جمعه 9 مرداد1388ساعت7:18 بعد از ظهرتوسط چیمن | |

 

 

دَر زدند.

 

چشمم در چشمی ِ تنگ فرو رفت .

...

یک بغل گل ِ سرخ ،

دلی دلواپس،

چشمانی تَر،

عاشقی بی عشق،

گهواره ایی از رویا ها،

دقایقی سکوت،

علاقه ایی پُر سوال،

گیسوانی پُر تاب،

سلام هایی مکرر،

قدرِ لحظاتی خندیدن ، آرامش،

گریه هایی پُر های های،

خاطره هایی محو،

مشتی پُر خون،

ناگفته هایی ، نگفتنی ،

بادی پُر گردو خاک،

پنجره هایی بسته،

سگی  با چشمان ِ خیس،

...

به گُمان ام ،

خ و ش ب خ ت ی     بود.



...

+نوشته شده در سه شنبه 30 تیر1388ساعت6:10 بعد از ظهرتوسط چیمن | |

                                                                                        

                                                                                                       

 

یعقوب جان ،


 هم کلاسی ، هم گروهی ، هم دانشگاهی ،چقدر زود و ناباورانه رفتی. 

...

چقدر دل همه ی بچه های گروه ِنمایش ِ دانشگاه اراک رو پر از گریه کردی .

....

چه ناباورانه خبرِ تلخ ِبرای ابد به خواب رفتن ات را خواندم ، حیرت کردم ، و به گریه افتادم.

...

۲ هفته است که شنیدن ِ خبرِ رفتن ِهمیشگی ات باور گذران روزها را، به امید، به مثلا زندگی

کردن،به حداقل رسانده است.

...

کاش بودی ...

...

مشتی واژه ، تسکین ِاندوه ِ سنگین ِهیچ یک از هم کلاسی هایت را برای رفتن ِتلخ ات ، نمی دهد.

 

رفتن ات ، سخت ناعادلانه بود.

...

سخت است درک این همه ناباوری .

...

روح ات  همیشه آرام .

 

بدرود .

...


                           تا همیشه ، در ذهن آشفته ام ، می ماند یادت .



 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت6:17 بعد از ظهرتوسط چیمن | |