|
تمام ِ رویاهای ناممکن ام را به کولی ِ همیشه بیدار فروختم ! چشمانم را بستم، باز ادامه ی جنون های ِ مَحال ام، بودن های بی حضور ِ آرامش ات بود .... چه تلخ است نا معلوم ! پَرستش ِ سایه ی تعبیر نشده ات را چه کنم ؟ ... به جان ِ جنون ، تلخ است نامعلوم ! تمام لحظه های بی دلیل ام را ، انزوا یی مجهول ، صاحِب شد . ... . . . تکرارَت ، تمام ِ یقین ِ من بود ....
تمام ِ شلوغي ِ نفس هايش را ، ديوانه وار ......................ديوانه وار .................... نفس كشيد ... يكجا نفس كشيد .... اسم اش را لذت مي دانست . .... ابتداي ِ بودنشان ، اكسيژن ِ خيال اش ، باور ِ نفس هاي ِ او را تاب نياورد . .... جنگيدن براي ِ تصاحب ِ خيال ِ ممكن اش ، نا ممكن ِ نا ممكن شد . .... بي گاه ، وهمي نهفته نفس هاي باراني اش را به روياي ِ بي پايان اش سپرد .
خيره ، با دلي سُست ، نگاهي نامحدود ، ديداري بي حضور ، حِسي تُهي از رهايي ، و حضور ِ محال ِ تو ، ديوانگي ام را بر دوشِ زمان كِش مي آورم ... كِش مي آورم ... كِش مي آورم ...
عجيب است ... ! حجمي پُر اضطراب ، نا معلومي پُر سوال ، تمام ِ زمان ِ حضورم را به مَحال بُرده است ... او ، پرستش ِ ممكن را ناله مي كند ، ناله مي كند ، ناله مي كند ، مُدام ... فرياد ِ وحشت ام را ديوانگي ام مي خواند ... تكرار ِ نفس هايم را رنج ِ بي دليل مي داند ... حضورم را رويايي بي خواب مي انگارد ... خلوت گاه ِ واژگان ام را متروكه ايي ... او ، باور ِ يقين ِ زندگاني ام را ، به بيزاري ِ ترديد كشانده ... هراسانم ! بسيار ! عقربه هاي ِ زمان ِ حضورم ، هيچ ممكني را نشان نمي دهند ... اين انزوا ، ابتداي ِ تخريب ِ ميان ِ من ُ لحظه هاي ِ بودنم نيست ؟
نمي دانم چرا به ياد نمي آورم؟ ... تو عبور كرده ايي از چشمانم كه اين گونه روياهاي ِ پر حيرتم را ، شبانه ، به اعماق ِ بالش ِ پر هق هق ام مي بخشم ؟
در پي ِ مهرباني ِ دل ِ كودكانه ات دو سياهي ِ چشمانم ، بي هنگام ، بي هنگام ، بي هنگام ، هي ، مرور مي كنند آرامش ِ آغوشت را .
من داخل اويم يعني ما داخل اوييم ... از صبح تا شب ... از شب تا صبح ...با او زندگي مي كنيم ... جايمان تنگ است ... تاريك است ...هر بار كه نفس مي كشيم و نفسمان را ميدهيم بيرون ، حباب هايي از هوا دورُ برمان درست مي شود ، ما ازاين كار لذت مي بريم ... ما داخل محفظه ايي از آب ِ ولرم هستيم ... لباسي نداريم كه بپوشيم اما نه سردمان مي شود نه گرم ... صداهايي را هر روز مي شنويم ، شب ها كمتر ... اما صدايي مهربان هر روز البته نه همه ي وقت ها ، برايمان حرف مي زند ، گاهي شعر مي خواند ، گاهي مي خندد ، گاهي هم گريه مي كند ... گاهي اوقات گرسنه مان مي شود و ما غذايي نداريم كه بخوريم ... از طعم آب سفيد رنگي كه آن صداي مهربان به ما مي دهد ، من خوشم نمي آيد ، اما او با لذت همه را مي نوشد ، من به سرفه مي افتم و تكان هايي مي خورم اين جور وقتا هميشه احساس مي كنيم كه آن صداي مهربان با دستهايش ما را نوازش مي كند ... ما از اين كار خوشمان مي آيد ... آن صداي مهربان ، تقريبا همه روزه خوراكي با طمعي ترش به ما مي دهد ...من از اين غذاي ترش لذت مي برم ... اما او نه ... دوست ندارد و آن خوراكي را نمي خورد... ما به صورت مچاله شده در آن محفظه ي پر از آب روزهايمان را مي گذرانيم ... اكثر اوقات دست ُ پا و كمرمان درد مي گيرد ... مدام تكان مي خوريم شايد جا برايمان باز شود ..اما فايده ايي ندارد ... با گذشت زمان به زندگي به صورت مچاله شده عادت كرده اييم ... صداي قلب آن مهربان را همه وقتي مي شنويم ... شب ها با صداي قلبش به خواب مي رويم... من شنيدم كه مي گويند بيشتر از 9 ماه اين جا زندگي نخواهيم كرد ... وما را از اين جا به جايي ديگر مي برند ... گاهي گريه ي آن صداي مهربان ما را هم به گريه مي اندازد ... من فكر مي كنم ما خيلي سنگين هستيم و از اين بابت است كه آن صداي مهربان به گريه مي افتد ... او و من در اين محفظه ي پر از آب خيلي وقت ِ كه با هم زندگي مي كنيم ... فكر مي كنم 7 يا 8 ماه بشود ... ما تقويمي داريم كه گذشت روزها را براي بيرون آمدن از اين جاي تنگُ تاريك علامت مي زنيم ... خيلي وقت ها او خواب است ُ من بيدار ... من دوست دارم او هم بيدار باشد ...تا با هم بازي كنيم ... او شبيه من است اما تفاوت هايي هم داريم ... فكر كنم 2 جنس مختلف باشيم ... همان كه اسمش دختر و پسر است ... شبي او خواب بود ُ من به صداي قلب آن مهربان گوش مي دادم كه خوابم بِبرد ... يه باره با فرياد بلندي از خواب پريد... ترسيدم ...گفت : آدم هاي جور وا جوري به خوابم آمده اند... از آن شب به بعد آدم هايي به خوابمان مي آمدند... من و او با هم خيلي دوست هستيم ...هميشه با هم هستيم ... با هم غذا مي خوريم ... با هم مي خنديم ... با هم بازي مي كنيم .... به ماه هاي آخر كه نزديك مي شد ما بزرگتر مي شديم و جايمان تنگتر ُ تنگتر. و بيشتر اوقات دست و پاهايمان را مرتب تكان مي داديم ... فكر مي كنم داشتيم آن صداي مهربان را اذيت مي كرديم با اين كارمان ... ماه هاي آخر كه آنجا بوديم ، همه ي صداهايي كه بيرون از ما بودُ واضح مي شنيديم ... اوايل اين طور نبود و فقط آن صداي مهربان را مي شنيديم ... اما الان صداهايي را مي شنويم كه با آن مهربان حرف مي زنند ... مي خندند ... فكر مي كنيم كه 3 نفر ديگر هم به غير از آن صداي مهربان منتظر بيرون آمدن ما باشند ... تقويم مان كم كم خط خطي ِ خط خطي شده است ... به روزهاي آخر ماندن در اين جا نزديكيم ... هنوز تصميم نگرفته اييم كه كدام يك از ما زودتر بيرون برود ، اكثر وقت ها روي اين مسئله حرفمان مي شود ... نيمه شبي با گريه هاي بلند آن مهربان از خواب پريديم ... گريه اش با بقيه ي وقت ها فرق مي كرد ... نمي دانيم چرا ... شايد ما داشتيم مي رفتيم بيرون ... خودمونم از اين جاي تنگ ُمچاله شده زندگي كردن خسته شديم ... يه باركي نوري رو ديدم كه محفظه ي تاريكمون ُروشن كرد ... آب داخل محفظه داشت خالي مي شد ... او رو بردن ... من موندم تنها ... صداي گريه اش رو شنيدم ... داد زدم كسي جوابمو نداد ... كمي طول كشيد ... شروع كردم به شمردن ... پانزده دقيقه طول كشيد كه اومدن منم بردن بيرون از اين محفظه ي تنگ و تاريك ... چند روزي طول كشيد كه فهميدم آن صداي مهربان ، مادرمان است.... چند سالي هم گذشت كه فهميديم ما خواهر و برادر 2 قلوي هم هستيم...
چشمانت را بستی . ماه را دیدم ... ستاره ها را. ... پلک که زدی هستی ام دگرگون شد. ... تمام ِ دیدن هایم بی گاه تو شدی.
دَر زدند. چشمم در چشمی ِ تنگ فرو رفت . ... یک بغل گل ِ سرخ ، دلی دلواپس، چشمانی تَر، عاشقی بی عشق، گهواره ایی از رویا ها، دقایقی سکوت، علاقه ایی پُر سوال، گیسوانی پُر تاب، سلام هایی مکرر، قدرِ لحظاتی خندیدن ، آرامش، گریه هایی پُر های های، خاطره هایی محو، مشتی پُر خون، ناگفته هایی ، نگفتنی ، بادی پُر گردو خاک، پنجره هایی بسته، سگی با چشمان ِ خیس، ... به گُمان ام ، خ و ش ب خ ت ی بود. ...
یعقوب جان ، هم کلاسی ، هم گروهی ، هم دانشگاهی ،چقدر زود و ناباورانه رفتی. ... چقدر دل همه ی بچه های گروه ِنمایش ِ دانشگاه اراک رو پر از گریه کردی . .... چه ناباورانه خبرِ تلخ ِبرای ابد به خواب رفتن ات را خواندم ، حیرت کردم ، و به گریه افتادم. ... ۲ هفته است که شنیدن ِ خبرِ رفتن ِهمیشگی ات باور گذران روزها را، به امید، به مثلا زندگی کردن،به حداقل رسانده است. ... کاش بودی ... ... مشتی واژه ، تسکین ِاندوه ِ سنگین ِهیچ یک از هم کلاسی هایت را برای رفتن ِتلخ ات ، نمی دهد. رفتن ات ، سخت ناعادلانه بود. ... سخت است درک این همه ناباوری . ... روح ات همیشه آرام . بدرود . ... تا همیشه ، در ذهن آشفته ام ، می ماند یادت .
|
About![]()
برای ادامه ي يك زندگي شرافتمندانه
هفته سوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته چهارم مرداد 1388 هفته سوم مرداد 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته چهارم تیر 1388 هفته سوم تیر 1388 هفته دوم تیر 1388 هفته اوّل تیر 1388 هفته دوم خرداد 1388 Links
دیالوگستان
شل سيلور استاين |